‏نمایش پست‌ها با برچسب غزل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غزل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲/۹/۱۶

پائیز


پائیز ز ره رسید و بهاران گذشت و رفت
همچون بهار عشق تو ای جان گذشت و رفت
دیگر روا مدار که کنم گریه روز و شب
هر چه نمودی بر سر من آن گذشت و رفت
با یک نگۀ مست چه کنی شاد دل مرا ؟
آن خنده ها از این لب خندان گذشت و رفت
اشکم روان بوَد ز جفایت چون آبشار
لیک در نظرت قطرۀ باران گذشت و رفت
روزم به شب رساندی و آهی ز دل نخاست
شب ها به زنده داری و گریان گذشت و رفت
نادم شدی ز کِردۀ خود آمدی ولی
افسوس که عمر «محمود» حیران گذشت و رفت

سلطان محمود غیاثی
1370/07/06 کابل

هیچ


دیشب همه شب تا به سحر هیچ نخُفتم
زان جور و جفایش به کسی هیچ نگُفتم
یارب ز تو خواهم قدحِ مهر و وفایش
بی مهر رُخش من همه با وسوسه جُفتم
پروانه صفت سوختم و هیچگاهی ننالم
عمریست که در این سینه چنین شعله نهُفتم
بر چاک گریبانِ منِ خسته نخندید
من غنچه صفت با همۀ غصه شگُفتم
شاید که بمیرم ز غمش زار ولی هیچ
«محمود» سخن از آن لب لعلش نشنُفتم

سلطان محمود غیاثی
1370/6/19 کابل


۱۳۹۱/۵/۴

نصیب

نصیب

کاش نصیب من نمیگردید چنین جانانۀ
روز و شب از من جدا و با رقیب همخانۀ
تا نمیریخت با جفا و حیلۀ و نیرنگ خویش
آبرویم را به نزد از خود و بیگانۀ
گوشه گیرم ساخت و از مردم جدا گشتم ز شرم
جغد وار زان رو پناه جستم ز هر ویرانۀ
شمع عمرم سوخت و بگذشت تا جوانی بیخبر
سوختم تا ساختمش از بهر خود پروانۀ
آشیانم را به رعد و برق هجران سوخت و رفت
بسمل خود را رها کرده در آتشخانۀ
از وصالش بی نصیب ماندم شدم همراز می
تا بگویم راز دل با ساغر و پیمانۀ
دید چو »محمود« سوی دل با خود همی گفت این چنین
در تمام عمر خود دیدی چنین دیوانۀ ؟

سلطان محمود غیاثی
دهلی جدید 2009


شعر محزون


شعر محزون

داغ تو بر جگر لاله زار منست
لاله با داغ دل یادگار منست
دل نبندم به دنیای فانی که چون
کاروان عدم انتظار منست
بعدِ مردن رود یادم از خاطرت
یاد تو هر کجا در کنار منست
گر ببستم لبم یا خموشم ز غم
شعر محزون من آهی زار منست
راحتم کی گذارد غم عشق تو
تا گذرگاۀ تو از مزار منست
تا شد از جور خوبان دلم پر ز خون
اشک خونین من جویبار منست
مست و مغرور و شادی تو همچون گلاب
بلبل این چمن غمگسار منست
گفته « محمود » ز شوق، جان دهم بهر او
این مپرسید چرا ؟؛ چون نگار من است

سلطان محمود غیاثی
2008/12/07
دهلی جدید

فریاد این زمانه


فریاد این زمانه

عشق من عشق جاودانه بود
سوز من سوز عاشقانه بود
گر فراموش بکنی عهد و وفا
عهد من عهد صادقانه بود
عشق حدیث غم تو گفته به دل
گریه ام گریه شبانه بود
هجر تو کی سزد به جرم وفا
حکم تو حکم ظالمانه بود
یک نگاهی کرم بکن ، و بدان !
پیشنهاد من عاجزانه بود
قصه و داستانِ درد دلم
از برای تو یک فسانه بود
نالۀ جان گداز من به یقین
جیغ و فریاد این زمانه بود
میکشم درد هجر تو به خدا
چون غریبی که دور ز خانه بود
حرفِ »محمود« به خاطرت بسپار
کم و بیش حرف عارفانه بود

سلطان محمود غیاثی
2004 کابل ، افغانستان

۱۳۹۱/۵/۲

میخانه ... غزل


میخانه

آمدم ساقی در میخانه ات مسدود بود
جرعۀ از آن می و پیمانه ات مقصود بود
بود تنها شمع رخسار تو اندر انجمن
سر فروشی چون منِ پروانه ات کمبود بود
هیچ کس نگشود در میخانه را بر روی من
می کشان از هر کجا در خانه ات موجود بود
آشنایان سوخته میرفتند پی در پی ولی
مقدم اغیار به آتشخانه ات محدود بود
از پس دیوار مجسم ساختم روی ترا
هر یکی را آن رخ ماهانه ات معبود بود
کاش میگشتم دمی مخمور چشم مست تو
آنچنان کز دیدۀ مستانه ات مشهود بود
سر به در میکوفتم گفتی بران دیوانه را
یا ندانستی که آن دیوانه ات « محمود » بود؟

سلطان محمود غیاثی
2008 دهلی جدید

نحوۀ افتادن .... غزل


نحوۀ افتادن

تا بدیدم چشم مستش بیخبر افتاده ام
رسته از دامی و در دام دگر افتاده ام
همچو مژگان روزگارم شد سیه از سرمه چون
او به چشمش میکشد من از نظر افتاده ام
تا برای دیدنش گردن درازی کرده ام
همچو سروی سر کشیده بی ثمر افتاده ام
با وجود آنکه آتش میفشاند ناله ام
در طریق عاشقی من بی ضرر افتاده ام
حیله و نیرنگ اگر باشد هنر در دلبری
ذرۀ نیرنگ ندارم بی هنر افتاده ام
رفت و آمد میکند، با من مزاح دارد اجل
زین سبب زرد و نحیف و مو کمر افتاده ام
حالت زار و دل غم دیده را از من مپرس
داغ هجران است که این سان خون جگر افتاده ام
میگشودم بال و پر در آسمان بیکران
در حریم عشق او بی بال و پر افتاده ام
گفته »محمود« نحوۀ افتادنش را این چنین:
دیگران از پا فتادند من ز سر افتاده ام

سلطان محمود غیاثی
2008/12/13
دهلی جدید


به تو میسپارم ... غزل


به تو میسپارم

دل ناتوانم به تو میسپارم
که تا در جهانم به تو میسپارم
جوانی گذشته مگر این بدانی
دل نوجوانم به تو میسپارم
به جان تو سوگند دل از تو نگیرم
که تا زنده مانم به تو میسپارم
به آه و به افغان ، به زاری به گریان
دل پُر فغانم به تو میسپارم
که »محمود« دهد سر به پایت ولی من
دل خون چکانم به تو میسپارم

سلطان محمود غیاثی
27/3/19997
راولپندی ، پاکستان


از برای تو ... غزل


از برای تو

عشقم از برای تو
جان دهم به پای تو
گر شوم مریض عشق
کی رسد دوای تو
میکنی هزار فسون
دانم مدعای تو
جان ز من بخواهی یا
سر کنم فدای تو
میرسم به تاج و تخت
گر شوم گدای تو
دل چو مرغی در قفس
میجوید هوای تو
با وفایی میکنم
سر خوش از جفای تو
گر بگویی رو ، رَوَد
»محمود« از سرای تو

سلطان محمود غیاثی
5/6/1998
راولپندی ، پاکستان


می بینم ... غزل


می بینم

من دو چشمان ترا جام شراب می بینم
وز دو چشمت دل خود را چو کباب می بینم
خوب بدانم که به بزم تو مرا راهی نیست
زلف پیچان ترا تار رباب می بینم
گر بپرسم که گهی دوست داشته ایی تو مرا ؟
من سکوت دو لبت را چو جواب می بینم
گر دهی بوسه از آن لعل لب شیرینت
من در این رسم و روش، راهی صواب می بینم

سلطان محمود غیاثی
4/1/1992
راولپندی ، پاکستان

دیوانه به یاد تو ... غزل


دیوانه به یاد تو

هر شب که زغم خوانم افسانه به یاد تو
مستانه زنم هردم پیمانه به یاد تو
گفتم که مرو زینجا دور از من و غمهایم
آتش زده در بزمم پروانه به یاد تو
گفتی که تویی جانم ، قلبم تویی ایمانم
ناگه به زبان آمد جانانه به یاد تو
پیمانه شکستم من میخانه ببستم من
پیمانه به یاد تو میخانه به یاد تو
»محمود«تو گردیده دیوانه زعشق تو
دیوانه به یاد تو، دیوانه به یاد تو

سلطان محمود غیاثی
18/11/1993
راولپندی ، پاکستان


۱۳۹۱/۵/۱

ساقی شراب ده ... غزل


ساقی شراب ده

امشب شب بهار است، ساقی شراب ده
چشمم به انتظار است ، ساقی شراب ده
یارم نیامد امشب ، هستم خراب ساقی
دل تنگ و بیقرار است ، ساقی شراب ده
گویند بیوفایی ، از یاران جدایی
این رسم اغیار است ، ساقی شراب ده
غمدیدۀ هجرانم ، با دیدۀ گریانم
اشکم چو آبشار است ، ساقی شراب ده
گفتند همه »محمود« را سرخوش تویی هردم
گفتا که دل افگار است ، ساقی شراب ده

سلطان محمود غیاثی
سه شنبه 16/7/1996
روالپندی ، پاکستان



چه میداند؟ ..... غزل


چه میداند ؟

محبت را نمیفهمد ، او قدر یار چه میداند ؟
وفایش را ندیدم از دل دلدار چه میداند ؟
مریض عشق او گشتم دلم دیوانه شد اما
نمود ترکم طبیب از حال این بیمار چه میداند ؟
شنو فریاد دل کز هجر تو نالان بود هر دم
مکن و جور و جفایت کین دل بیزار چه میداند ؟
مکن فریاد و غوغا ای دل مسکین به یاد او
که قدر عشق بلبل را به بُستان خار چه میداند ؟
مکُش این عاشقت جانا به تیغ و تیر ابرویت
که مرگ عاشق بیچاره را تلوار چه میداند ؟
زدم سر را به سنگ عشق او خندید و بر من گفت:
برو »محمود« منال از عشق که سنگ خار چه میداند ؟

سلطان محمود غیاثی
9/1/1993 مطابق 18/10/1371 خورشیدی
راولپندی ، پاکستان



پشیمان ..... غزل


پشیمان

هر کسی عاشق شود در عشق نالان میشود
همچو صیدی چون شکارِ عشقِ خوبان میشود
یار من خورد است و میرنجد چو آزارش دهم
مثل باران بهاران زود گریان میشود
گر کنی تعریف از حُسن و قد و بالای او
میشود مغرور و آخر آفت جان میشود
گر رقیب بیند مرا با یار من همدم گهی
مثل ماهی در کراهی زود بریان میشود
میکشم نازش شب و روز من دو چندان گر کسی
برده باری ام ببیند سخت حیران میشود
گر شبی آید به بالینم ز روی لطف و مهر
خار بستر از وصالش چون گلستان میشود
درد بیدرمان جانم را دوایی نیست ولی
گر بیایی مردنم ای دوست آسان میشود
میرود ار کس به پای خود به کوی عاشقان
غرق اندوه، غرق هجران، غرق توفان میشود
این چنین در انتظارش میتپد »محمود« چرا؟
چند روزی از جفایش خود پشیمان میشود

سلطان محمود غیاثی
1997
کویته ، پاکستان


دیوانه ام ... غزل


دیوانه ام

تا دچار عشق شدم از زندگی بیگانه ام
از سر شب تا سحر بنشسته در میخانه ام
در طریق عشق خوبان بیوفایی است و بس
گر نمیداری یقین بشنو ز من افسانه ام
داشتم یاری که میگفت هر زمان با من چنین
دور شمع روی تو تنها منِ پروانه ام
مینمودم جان فشانی بهر هر لبخند او
مینهادم زیر بار ناز هر دو شانه ام
ساغر عشقش چو لبریز گشت از میخانه ها
شد فراموشش وفایم خُرد کرد پیمانه ام
گفتمش آیم به کویت لحظۀ با من نشین
گفت زین پس باز نه آیی با امید خانه ام
بعد آنکه ترک گفت عشق مرا ، یاد مرا
ترک گفتم از غمش جان و دل و کاشانه ام
گر کسی پرسد چرا »محمود« مجنونش شدی؟
گویمش : دیوانه ام ، دیوانه ام ، دیوانه ام

سلطان محمود غیاثی
23/3/1998
راولپندی ، پاکستان