۱۳۹۱/۷/۷

از یادداشت های شیطان



افغانستان - 1368 خورشیدی
براعت نامۀ شیطان ...

مه شیطان هستم. همو شیطانی که هر کس یک کاری خراب میکنه ده گردن مه میندازه و مره لعنت میکنه. خو درست است که بسیاری از ایی مردم دنیا ره مه بازی میتم ولی یگان تا پیدا میشه که سر مه ره هم خاریده و دستهایمه از پشت سر بسته کده ... مثال میتم برتان که نگوین ده ایی گپ هایم باز کدام چال و فریب اس ... یک روز چکر میزدم و گذرم به یکی از کوه های یک مملکت که نامش افغانستان اس افتاد. دیدم که بسیار خاک باد و بدو، بدو زیاد است. گفتم باش که ببینم چه گپ است و دیدم که اینجه مرکز نظامی یک قوماندان اس که همرای خارجی ها دسته یکی کده و به ضد دولت و مردم خود جنگ داره. قوماندان صاحب ده اتاق سنگی خود در بین کوه نشسته بود و با چند نفر خارجی با اشارۀ دست و پای صحبت داشت. مه هم رفتم و در یک گوشه شیشتم تا ببینم که اینها چه میگن و چه میکنن. همی که نو یک جایی خوبی ره انتخاب کدم و شیشتم؛ که یکنفر خاک و خاک پر با ریش رسیده و کالای چرک و یک کلاه هم در سرش و قطار مرمی به کمر و شانه هایش و یک ماشیندار هم ده دستش داخل شد و نفسک زده گفت:
قوماندان صاحب: راکتی ره که همی یکساعت پیشتر فیر کدیم ده یک مکتب خورده و تعداد زیاد شاگرد های مکتب کشته شدند.
قوماندان گفت : لعنت به کار بد شیطان ...
یک خارجی پرسان کد: چه گپ شده؟ قوماندان با اشاره و دستک و قولک به مشکل آنها را فهماند که: از همو راکت های که شما داده بودین یکی اشه فیر کدیم. خبر آوردن که ده یک قشلۀ عسکری خورده و بسیار عسکر ها ره از بین بُرده... چند دقیقه بعد ...
یک نفر دگه که چندان تفاوتی با شخص قبلی نداشت داخل شد و گفت: قوماندان صاحب نفر احوال آورده که افراد ما چند قریه ره چور کدن و سوختاندن و زیاد غنیمت گرفتند.
قوماندان: آفرین ... دگه چه کدن ؟
نفر: ولی در اثر زد و خورد با مردم محل یک چند نفر ما هم شهید شدن ...
قوماندان گفت: لعنت به کار بد شیطان ...
یک خارجی پرسید: چه میگه ؟ قوماندان گفت: میگه یک ولسوالی ره از پیش دولت کافر ها گرفتیم.
چند دقیقه بعد ...
همو نفر اول با شتاب آمد و گفت : قوماندان صاحب همو مین های ره که ده سر سرک گور کده  بودیم سه موتره پراند.
قوماندان: آفرین ... بچیم ... موتر های چه قسمی ره پراندین؟
نفر: صاحب یک موتر سه صد و دوی لینی شامل زنها و اشتک ها ، یک لاری آرد و یک موتر تکسی ... موتر نظامی ده بین شان نبود.
قوماندان گفت: لعنت به کار بد شیطان ...
و روی خوده به طرف خارجی ها کد و سه کلک خوده نشان داد و گفت: سه تانک ... ماین ... بووووووم و دستهای خوده باز کرد تا انفجار را تمثیل کنه ...
خارجی گفت: گود ... وری گود ... دین درر خطرر ... ما به شما کمک ... شما به کافرر حمله ... شما جنگ ... ما به شما دالرر ... رراکت ... ما بسیارررر خوش ...
قوماندان با خوشحالی گفت: تنک یو ، تنک یو، خانه آباد ... خارجی سوال کد: وییر ایز خان آباد؟
قوماندان حیران ماند که چطور خانه آباده ترجمه کنه؟
یکی از این خارجی ها که سیاه چهرۀ سیاه داشت به دادش رسیده گفت: یی کهتا هی که آپ کا گهر آباد هو ... خانه گهر ، هوم ... آباد ... رهی ...
خارجی دیگری که چهلتار به سر داشت گفت: مرحبا ، مرحبا ...
خارجی گفت : نو ، نو آباد ... خراب ... شما خانه خراب ... ما پیسه ، پیسه ... رراکت ... ماین ...
اینه اینالی خودتان قضاوت کنین. وقتی یک نفر وجدان خوده فروخته باشه چه مه فریبش بتم یا نتم کار های میکنه که عقل پدر مه هم به او کار ها نمیرسه ... ولی باز هم کاره خودش میکنه و لعنتشه به مه روان میکنه ... ولی خوب اس که مردم ایی زمانه بسیار هوشیار شدن ... و فرق بین کار مه و انسان های بی وجدانه خوب درک میکنن  ... به صراحت و هوش و حواس اعلام میکنم که در این قوماندان و قوماندان بازی ده افغانستان هیچ دخالتی نداشتیم هر چه کرده اند خودشان میفامن و جواب شان در دنیا و آخرت ... سر مه نشه مقصد ... اقلاً وختی مه یک کاره میکنم اعتراف میکنم و نمیگم که لعنت به کار بد فلانی قوماندان یا رهبر تنظیم ... ولی یک تصمیم گرفتیم قبل از اینکه دگه پروفیسور ها و رهبر های تنظیمی کشته شوند یا بمیرند باید یک چند وقت پیش شان شاگردی کنم ...

پایان ...
سلطان محمود غیاثی
‏چهار شنبه‏، 2012‏/09‏/19

۱۳۹۱/۶/۲۳

بار کج به منزل نمیرسه !



     شاید شما هم مثل مه به یاد داشته باشین که در کتابهای مکتب، در مجلات و یا در بسیاری از کتاب های دیگه که حرف بالای ضرب المثل ها میایه، حتماً یکی از این ضرب المثل ها، بار کج به منزل نمیرسد، میباشد... و بدون شک همه مردم و شاگردان مکتب و استادان این ضرب المثل را یاد دارن و حتماً یکی دوبار آنرا به دیگران گفته اند و یا از دیگران شنیده اند.
    اما شاید با این حرف من هم موافق باشین که همان طوری که هر چیز از خود تاریخ انقضأ داره و یک روزی به پایان میرسه و یا معیاد آن پوره میشه و دیگر قابل استفاده نمیباشه، بعضی ضرب المثل ها هم در کشور ما تاریخ شان گذشته و دگه معنی و مفهومی ندارن، مثلا همی که میگن »حق خدا و حق همسایه« خوب دیدیم که در طول سی و چند سال جنگ بعضی ها که خوب میشناسیمشان، نه حق خدا ره مراعات کدن و نه حق همسایه ره ... مثلاً ده همی کوچۀ خود ما معین صاحب وزارت آب و برق زندگی میکد. برق های خانه اش هر شب روشن میبود در حالیکه ما همسایه هایش در شب های که نوبت قانونی برق ما هم میبود، از نعمت برق محروم میبودیم. یا اینکه یگان تا همی که به قدرت رسیدند اول همسایۀ خوده بندی کدن. همی که سلاح گرفتن اول خانۀ همسایه ره غارت کدن... و بعد از آنکه دگه به همسایه ها چیزی نماند شروع کدن ده چور و چپاول بیت المال که هم شامل حق خدا میشه و هم از ملت و هم از همسایه ..  و همۀ ما به سر چشم خود دیدیم که این بار های کج نه تنها به منازل شان رسید، بلکه در بازار های پشاور و کویته و دیگر نقاط سرحدی به فروش رسیدند. اینه باز بگوئین که بار کج به منزل نمیرسه ... او بیادرا ... او خواهرا ! ایی ضرب المثل باید ایطور میبود: بار کج سر به خود به منزل نمیرسد! ...
 همۀ ما میفامیم که بار کج سر بخود به منزل نمیرسه و باید یک نفر باشه که اوره تا منزل برسانه و ایی نفر باید نه وجدان داشته باشه، نه غیرت و نه وطن و نه ترس از خدا ... باز میتانه که ایی بار های کجه به منزل برسانه ... دگه مثال میتم ... همی پیسه های ملت که به بهانه های بازسازی و کمک به فقرا و هزار سُر و حساب دگه قروت واری خورده میشن و بالاخره سر و کلیشان از بانک های خارج میبرایه، بار کج نیستند؟ ایی چه رقم بار کج است که منزل ره خو خیر، عین چند منزل را طی کده خارج میره ؟... یا شاید ایطور باشه که کسی که بار کج را به دست میاره راسته راست به دگه جای انتقالش میته که خطرات دستگیری اش رفع شوه ، چرا که در منزل خطر داره که آدم بار های کجه نگاهداری کنه ... پس میتوان گفت که بار کج به منزل نمیرسه مگر به سر منزل میرسه ... دگه خدا شماره خیر بته دلم است که یک شرکت بسازم بنام ( شرکت انتقال دهندۀ بار های کج ). ایی کار چند فایده داره ، اولش که نفر وارخطا میباشه که یک رقم نه یک رقم ایی بار کجه به منزل برسانه و هر چقدر که حق الانتقال بخواهی میته و دگه اینکه همی کس های که بار های کجه میزنن هم بیغم میشن. چقه ایی بیچاره ها تشویش کنن؟ نیم عمر شان خو ده جنگ تیر شد و حالی هم اگر اینها در تشویش باشن ایی کار های دولتی ره، ایی کار های پارلمان، وزارت خانه ها، بانک ها و دگه چیز ها ره کی پیش میبره؟ ایی سیاست های داخلی و خارجی ره کی سر و صورت بته و ایی ملیت ها ره کی ده جنگ بندازه ؟ ...
     مگم ده پیش خود که میسنجم، میگم او بچه ده عمرت ایی کار ها ره نکدی و ایطور کار ها هم آدم های مسلکی میخاهه و چه بدانم که ایی قسم بار کجت به منزل برسه و صاحب چیزی شوی؟ بی از او هم قلنج داری و ناقی کدام زور بیجای سر بار های کج مردم میزنی و آخر ناف ات هم خات رفت، باز ایی بی آبگی ره کجا میبری ؟ !!!

سلطان محمود غیاثی
پنجشنبه، 2012/08/30

۱۳۹۱/۶/۱۵

... و بالاخره فدا، فدا شد !!!


    فدا محمد که تخلص خوده از جور روزگار مجرد مانده بود ده سر کوچ دراز کشیده بود و منتظر مادر خود بود و هر چه میکد که یک چشم خوابش ببره تا رنج انتظار کم شوه، خوابش نمیبرد. کم کم دوران های سابق و خاطرات گذشته بیادش آمد مثل همۀ مردم شروع کد به مقایسه کدن دوران سابق و امروز و نکات مثبت و منفی هر دو زمانه با خود میسنجید. یادش آمد که ده دوران سابق که خواستگاری میرفتند چه رواج های بود و حالی چه رواج شده و چقدر چیز ها فرق کده. ده سابق ها زیاد سر تحصیلات بچه حرف میزدن و سر کار و بارش و اخلاقش، ولی حالی میگن از نقده و جایدادش گپ بزن دگیش مهم نیست ... باز فکر کد که حالی هم خوب است باش که چند سال بعد چه گپ های نو خات برامد که هیچ عقل ما قد نخات داد... یادش آمد وقتی که صنف نهُ مکتب بود، مادرش برش یک دختره خوش کد و خواستگاری رفت. فامیل دختر گفت که بچیتان باید مکتبه خلاص کنه و باز بیائین... فدا محمد هم خود سر درس ها چپه انداخت و بخوان که نمیخانی دوصنفه در یک سال امتحان سویه داد و تا بالاخره از صنف دوازده فارغ شد. مگر وقتی باز مادرش خواستگاری رفت فامیل دختر گفت که ما وقت دختر خوده به یک داکتر دادیم ...
    مادر فدا جان با اعصاب خراب خانه آمد و چند وقت بعد رفت یک جایی دگه برای خواستگاری و بسیار به افتخار میگفت که بچیم دوازده پاس است ... فامیل دختر گفت که هر وقت پوهنتون را خواند و فاکولته ایی شد باز بیائین ... فدا محمد که خبر شد خوده ده فاکولته شامل کد و باز بخوان که نمیخوانی و از مغز دل درس ها ره خواند و چهار سال بعد انجنیر شد ... مادرش که باز به خانه دختر برای خواستگاری رفت گفتند شما دیر کدین ما خو وخت دختر خوده به یک استاد فاکولته دادیم ...
    مادر فدا محمد هم بیکار نمی شیشت و یک رنگ برای فدا جان دختر می پالید یک ماه بعد باز از یک دختر خوشش آمد و رفت خواستگاری و به افتخار گفت که بچیم انجنیر است مگر فامیل دختر گفت که باید یک کار در دولت پیدا کنه و خانه و زندگی خوده جور کنه تنها انجنیر بودن کفایت نمیکنه ... مادرش به فدا جان گفت و فدا جان هم هر رقمی که شد خوده در یکی از وزارت خانه ها مامور مقرر کرد و برای یک نمره زمین هم عریضه داد و سه سال بعد نوبتش رسید و شروع کد به ساختن خانه و خانه ره هم تا دستک رساند و مادرش باز رفت به خواستگاری و فامیل دختر گفت که شما بسیار دیر کدین ما خو وخت دختر خوده به شوهر دادیم ...
    مادر فدا جان هم ماندن والا نبود همی میگفت باید مه نواسیمه قبل از مرگ خود ده بغل بگیرم ... و دو سه روز بعد باز رفت به خواستگاری یک دختر دگه ... مادر فدا به افتخار گفت که بچیم انجنیر اس و مامور دولت اس و خانۀ شخصی هم داره مگر فامیل دختر برایش گفتند که بچۀ تان باید یک تجارت و یگان کسب کار دگه هم داشته باشه ده معاش ماموریت، کی زندگی میشه ... مادرش ایی موضوع ره به فدا جان گفت و فدا جان هم عاجل قرض و وام کد و یک تجارتخانه ساخت واردات و صادراته شروع کد ... بهر صورت یک سال تیر شد تا که کار و بارش چوک شد و قرض ها ره داد و سر پای خود ایستاد شد و باز مادر جانه یک اشاره رساند و مادرش هم دوباره رفت خانه دختر و متأسفانه که باز خانوادۀ دختر گفت که ما دختر خود را ده خارج شوهر دادیم و باز مادر فدا جان نا امید آمد ... و همینطور سالها تیر شد تا که امروز باز هم مادر فدا جان به خواستگاری رفته و فدا جان در اتاق صالون بیصبرانه منتظر سرنوشت خود هست ...
    فدا جان ده همی چُرت بود که دروازه صالون باز شد و مادرش که به خواستگاری رفته بود، مانده و ذله آمد و دستکول خوده سر میز ماند و ده کوچ پهلوی فدا شیشت. فدا که طرف مادر خود دید، فهمید که باز کدام گپی است که مادرش حوصلۀ گپ زدنه نداره ... به بسیار ترس و لرز سوال کد:
مادر جان چطور شد ؟ مادر در حالی که به سختی از اشک ریختن جلوگیری میکد گفت :
مادر صدقیت ایش نی دگیش ، دگیش ، دختر خو کم نیست ... فدا محمد به صدای اندوهگین پرسان کد:
مادر جان آخر چه گفتند ؟ مادرش با غضب گفت :
حالی میگن که باید در دوبئی خانه داشته باشی، پاسپورت خارجی داشته باشی، در بانک سویس چند لک دالر داشته باشی، ده زمستان خانوادۀ خُشویته باید در یک کشور گرم سیر ببری و ده تابستان ده یک کشور سرد سیر برای تفریح دعوت شان کنی. یک شهرک در کابل و یک خانه ده مزارشریف و طلا و بسیار گپ ها ره لیست دادن بچیم ... از درس، کار، اخلاق و وجدان و شخصیت ات حتی سوال هم نکردند ... مادرش همین گپ ها ره گفت و رفت که کالای خوده تبدیل کنه و فدا محمد باز هم با تنهایی خود تنها ماند و پای های خوده سر کوچ دراز کد و چرت میزد که چه رقم کار و باره توسعه بته که ده دوبئی خانه بخره و ده همی چرت بود که آهسته آهسته خوابش برد و ده خواب دید که کار و بارش خوب شد و در دوبئی خانه خرید و یک شهرک هم در کابل و یک خانه هم در مزار شریف جور کد و چند مغازه و موتر و همه چیز ها ره تکمیل کد ولی تمام این کار ها چند ساله در بر گرفت و این دفعه خودش هم با مادرش رفت که از یک دختر خواستگاری کنن.
     مادر فدا جان لیست دارایی بچی خوده از یاد خواند و به فخر نام خانۀ دوبئی را گرفت. اما مادر دختر با بی تفاوتی گفت که حالی این چیز ها ارزش نداره ... خانه ده دوبئی چیست؟ باید بچی تان یک جریب زمین زراعتی در مهتاب و پنج بسوه زمین در کرۀ مریخ داشته باشه باز بیائین و سر دختر ما دست بانین ... و فدا دست به کار شد ... بعد از جان کندن بسیار دید که قبالۀ های یک جریب زمین زراعتی مهتاب و زمین پنج بسوه ایی مریخ را هم در دست داره و به خوشحالی و سرعت موتر آخرین سیستم خود را میراند تا قباله ها ره به مادرش نشان بته. اما وقتی به خانه نزدیک شد، کوچه ده نظرش کمی بی رقم آمد و همسایه ها ره دید که دهان دروازۀ خانیشان جمع شدن ... به عجله از موتر پائین شد و پرسان کد: خیریت است ؟
    یک تن از همسایه های شان که مردی سر سفید و بلند قامتی بود، گفت: فدا جان زندگی سر خودت باشه، والده صاحبه عمر خوده به تو بخشید ... فدا فهمید که یگانه همدم خوده که پنجاه و پنج سال همرایش زندگی کرده بود از دست داده ... دنیا ده سرش چرخ خورد و دگه نفامید که چه گپ شد ...
    فردای همان روز حوالی دیگر، همسایه ها تابوتی ره به سر شانه های خود حمل میکردند و صدای زنی پیچه سفیدی از دور شنیده میشد که فریاد میزد: فدا جان ! فدایت شوم که جوانمرگ شدی و به مرادت نرسیدی ....

پایان

سلطان محمود غیاثی
‏چهار شنبه‏، 2012‏/09‏/05

۱۳۹۱/۶/۱۱

بوتل آب معدنی

خاطرۀ جالب و آموزنده ...
بوتل آب معدنی

     پنج سال پیش از امروز زمانی که در شهر کابل اقامت داشتم، به استقبال یکتن از دوستانی که از خارج به وطن میامد به میدان هوایی بین المللی کابل رفتم و تا جایی که برای همۀ ما معلوم است تا حال یک طیارۀ ما به وقت پرواز نکرده و یا به وقت نشست نکرده ... خوب چیزی که خدا و اس دگه ... باز هم جای شکر اس زیرا میگن دیر رسیدن به از نرسیدن ... و به همین ترتیب باید یک ساعت دیگر هم منتظر میشیدیم تا طیاره برسه ...
    در دهن دروازه، همان جایی که چند تن از صرافان میز های صرافی خود را جهت تبادلۀ اسعار گذاشته اند ایستاد بودم و از بیکاری گاهی آسمان را میدیدم و گاهی زمین را و گاهی هم مردمی را که مانند من بیصبرانه منتظر عزیزان و اقارب و دوستان خویش بودند. در بین منتظرین اشخاص مختلفی را میتوانستم بیینم. مرد، زن، پیر، جوان، کودکان، اشخاصی با پیراهن و تنبان و واسکت و کسی هم با پطلون و پیراهن و دریشی و زنان با چادر های کلان و سیاه و رنگه و .....
    در این مدتی که من اشخاص و افراد را از زیر نظر میگذشتاندم تا کدام کسی از دوست و آشنا را در میان شان پیدا کنم، نفر مسئول صفایی با جاروب بزرگی آمد و تمام ساحه را که تقریباً پاک هم بود باز هم جاروب کرد و یگان خس و خاشاک حاصله را گرفت و به کثافت دانی که در نزدیکی ما قرار داشت انداخت و رفت.
     بعد از لحظاتی چند دو تن از منتظرین که یکی از آنها بوتل آب معدنی در دستش بود و با دوست خود سرگرم حرف زدن بود، توجه ام را به خود جلب کردند زیرا همان شخص دریشی پوش و بوتل به دست، که هر چند لحظه کمی آب مینوشید، در خلال صحبت های خود یگان لغات انگلیسی ناهنجاری را هم استعمال مینمود که زبان شیرین دری را به زبان تلخی مبدل میساخت و طوری وانمود میکرد که ایشان مدتی زیادی را در خارج از کشور به سر برده اند ...
خوب اینهم به هر صورت ...
    چون نمیخواستم به حرف هایشان گوش بدهم کمی از آنها فاصله گرفتم و کمی دور تر در مقابل آنها ایستاد شدم و متأسفانه دیدم که جناب عالی بوتل آب معدنی خود را به بسیار بی تفاوتی به یک طرف و سر پوش آنرا به طرفی دیگر پرتاب نمودند ...
   راست بگویم که این بوتل آب معدنی مثلی بمبی بود که فکر کردم بالای من پرتاب کرده اند... با خونسردی به طرف شان رفتم و بوتل و سرپوش آنرا از زمین برداشتم و با صدای بلندی که همه بشنوند و بفهمند برای همان شخص دریشی پوش و نکتایی دار گفتم :
   اگر اجازۀ جناب عالی باشه میخواهم بوتلی آب معدنی را که شما با سرپوش آن به زمین تازه جاروب شده انداختید، در صندوق کثافات بیندازم؟ و دیگر بدون آنکه حرفی بزنم به طرف صندوق کثافات رفتم و بوتل را در آن انداختم و دوباره به سر جایم برگشتم ... همۀ مردم وخصوصاً شخص مورد نظر ما با نگاه های عجیب و غریب شان مرا تا جایی که ایستاد شدم بدرقه کردند ...
    چند لحظه بعد جوانی بلند بالا و خوش قد و قوارۀ را دیدم که بعد از نوشیدن آب، به طرف صندوق کثافات رفت و بوتل را به داخل صندوق کثافات انداخت و با نگاهی زیبا و لبخند ملیحی به طرفم دید...
 و من هم با لبخندی از وی تشکری کردم ... بالاخره دوستم از ترمینل بیرون شد و حینیکه وی را در آغوش میفشردم، صدایی زنی را شنیدم که به دخترک خود میگفت پلاستیک بسکویت را در داخل صندوق کثافات بیانداز اگر نی کاکا سرت قار میشه و با انگشتش به طرف مه اشاره میکرد ....

سلطان محمود غیاثی
جمعه، 2012/08/31



۱۳۹۱/۶/۸

سرباران شهید هلمند


سربازانِ شهید

تو ای سرباز ، شهید راۀ آزادی
چه خوشبختی !
که خون پر بهای خویشتن را
با شهامت ریختی !
وفا کردی به سوگندت
وفا کردی به آن عهدی که بستی
و مگر هرگز نگسُستی ...
همان لحظه که تیر خصم میهن
بر تنت خورده، چه حال داشتی ؟
چه احساسی و چه دردی ؟
که آن دم قطرۀ آخر،
ز خون خویش ریختاندی
و هم آن آخرین آهی عمیق و سرد
به یاد مادر و همسر و یا طفلت
کشیدی و چنان مردانه وار رفتی
به کام اژدهای مرگ ...
تو خوشبختی که نامت را نوشتی
با خط زرین و سرخِ آتشین
در لابلای صفحۀ تاریخ این میهن
که سر را میدهم ، اما نه این سنگر !!!
نه این میهن ...
مگر افسوس که بسیاری
قدر ات را نمی دانند ... !!!
و دیگر یادی هم از تو نخواهند کرد
و یا هم گور تو گمنام خواهد ماند
و خاک و سنگ رویش را ،
همان سیلاب گمنامی، خواهد شست
کسی از نام تو یادی نخواهد کرد
به مثل صد هزاران عسکر دیگر ؛
زیرا ! زیرا تو رهبر نیستی ...
زیرا برای حفظ جان و منصب و چوکی
نه کس را رو بروی خویش سپر کردی ...
ولی تو با کمال فخر، برای
حفظ جان و مال و اولادِ وطن مردانه وار،
سینه خود را سپر کردی ...
زیرا تو مرد بودی ...
تو ای سرباز
شهید راۀ آزادی ...

سلطان محمود غیاثی
چهار شنبه، 2012/08/29


۱۳۹۱/۶/۵

دست سرما خورده


دست سرما خورده ...

گفت چنین درد دیدۀ میهن به من از روی قهر
تا به کی از درد و اندوۀ وطن من اُف کنم؟

پرسم از تو ای برادراین چنین از مصلحت
آب خود را وقت خوردن تا به کی پُف پُف کنم؟

ای که مانع میشوی صلح و ترقی را بدان
دست سرما خوردۀ خود را جانت کُف کنم

چون تجاوز میکنی بر دختران این وطن
مولوی باشی، ملا باشی به رویت تُف کنم

گفت «غیاثی» ببینم روزی خائین گشته ایی
ورد نفرین را ز سر تا پا به سویت چُف کنم

سلطان محمود غیاثی
‏يکشنبه‏، 2012‏/08‏/26
دهلی جدید، هندوستان

۱۳۹۱/۶/۴

گرمی گرمی ره می ورداره !


یگان دفعه که مردم میگن گرمی، گرمی ره می ورداره مره خنده میگیره زیرا در سالهای که در پاکستان زندگی میکردیم، مریض شدم و طبق عادتِ ما افغانها، اول ده قصیش نشدم و کمی که از حال انداختیم، یگان درمان های خانگی ره همرای جوانی و بادیان و پیچ پلی و خلاص پلی و قرص کمر و جرُمباد و غرُمباد و ایطور چیز ها شروع کدم، مگم فایده نکد و مره پیش داکتر بردند ... خلاصه داکتر که معاینه کد از روی علایم گفت مُحرقه است و خونم را هم گرفتند و لابراتوارچی اش گفت یک دو ساعت بعد بیائین و نتیجه ره ببرین ...
مگم خدا میدانه که همو خون مره معاینه هم کدن یا نی ؟
دو ساعت بعد رفتند و نتیجه ره گرفتند و دیدند که در راپور لابراتوار هم مُحرقه نوشته است و داکتر دوا نوشته کد و دوا ره خریدن و آوردن و بعد از نان و پیش از نان شب دوا های مُحرقه را که دارای خاصیت گرم میباشن سرم خوراندند ...
فقط نیم ساعت بعد که دوا در جانم کار کد، حالم به هم خورد و گلاب پیش رویتان دوا هاره گشتاندم و دگه دوا نخوردم بخاطریکه در تمام بدنم دانه های سرخ رنگی برآمد ... یعنی حساسیت کدم در مقابل دوا ...
فردا طرف های دیگر پسر خالیم به دیدنم آمد و وقتی حالتم را دید که حتی به مشکل راه میرم با یک دو تا پتکه و تهدید به زور مره به یک کلینیک افغانی خود ما بُرد. داکتر اصلی کلینیک و داکتر موظف لابراتوار که از جمله از خودگی ها بودند، عاجل خونم را معاینه کردند و دفعتاً نتیجه ره معلوم کردن که کدام پشۀ جوانمرگ مالاریا بی پرسان وجویان و اجازه مره گزیده بود و به مرض مالاریا دچار ساخته بود... قرار گفتۀ داکتر مرض مالاریا، مرض گرم است و مه که پیش خود فکر کدم که ایی که میگن گرمی، گرمی ره می ورداره یعنی چه؟ دوای مُحرقه گرم بود و مرض مالاریا هم گرم، مگر ایی دو تا گرمی عوض که یکی دگر خوده وردارن دست خوده یکی کدن که مره وردارن ... یعنی گرمی، گرمی ره میورداره ولی یگان وقت، وقتی دو گرمی متحد شوه خودِ نفره می وردارن ...
ولی ما افغانها ره کی کسی به آسانی ورداشته میتانه؟

پایان

سلطان محمود غیاثی
‏يکشنبه‏، 2012‏/08‏/26



۱۳۹۱/۶/۳

وصیت نامه ...


وصیت نامه ...

من که مُردم کفنم را تکه و پاره کنید
و بسازید از آن پرچم سه رنگ وطن
چون دگر جسم مرا پوششی در کار نبوَد ...
مگر آدم با لباس خلق شد بر روی زمین؟
یا خدا روی حوا را با حجابی سیه پوشانده بود؟
به یقین جسم مرا ساخته خدا ... دیده خدا ...
پس چرا شرمم باد ؟ !!! شرمم اینست :
که با بند و غل و رسم و رواج دیگران
ببرندم به درون قبری ...
چند متر تکۀ وارد شده از مُلک دیگر
رسم دیگر ، حرف دیگر
همچو برفِ کوهساران وطن سرد و سپید
به سر و روی و تنم پیچانند ...
شرمم اینست که بایست در آن گور خودم ،
به زبان دیگران آنچه بگویم که
خلاف است و نه هم عدل خدا ...
که منم برده و هم عبد و غلام
با چنین ننک عظیم آمده ام ،
که بخوابم تا به آن یوم اخیر
تا شفاعت کنند از من
که چه خوب برده ای بود ... ؟؟؟
و روانم بکنند سوی بهشت ؟
مگر آن مردم آزاده سرشت را
که گذشتند ز سر و جان و جهان و
همه قربان وطن گشته و آزاد بمردند ،
بفرستند به جهنم ... ؟ به کدام جرم ؟
اگر آزادگی جرمست ؟
پس بپرسید ز خداوند که چرا
این همۀ خلق جهان را ؛ آزاد خلق کرد؟ ...
چوب تابوت مرا تختۀ مکتب سازید
تا نویسند همه اولاد وطن :آزادی ...
یا که هم پایۀ افراشتۀ بیرقِ کشور سازید
تا بدانند همه مفهومِ چنین آزادی ...
من نخواهم آن همه گور مفشن
که بیایند و از آن عکس گیرند ...
یا ندانسته در آن بند بندند ...
یا که سنگ هایش ز مرمر که نویسند بر سرش
آنچه نگفتم و نبودم و نکردم
یا زبانی که ندانند همه کس ...
یک تقاضای دیگر هم دارم ...
به خط روشن و خوانای زبان خود ما
بنویسید بر آن لوح مزار ...
که در این جاست تنِ فرسودۀ شخصی
که به امیدی که بیند دمی آزادیِ
 اندیشه و افکار خودش جان سپرد ؛
خاک به سر شد ، ولی آرام ننشست ... 

سلطان محمود غیاثی
‏دوشنبه‏، 2012‏/08‏/20

درد دل یک گوسفند

درد دل یک گوسفند

بــــــــــــــــــــــــــــــع بــــــــــــــــع بـــــــع هی هی ... هر چه بع بع کدم کسی از دردم نفامید. بالاخره تصمیم گرفتم که نوشته کنم شاید کسی بخوانه ... ای کسانی که به درد دلم گوش میتین خوب بفامین که مه از اول گوسفند نبودم. هر چیزه میفامیدم، یگان دفعه از حقوقم دفاع میکدم. هر چیزی ره که به زور سرم تحمیل میکدن قبول نمیکدم. اعتراض میکدم، شکایت میکدم، حق خوده میخواستم. تا که یکی پیدا شد و یک جمله ره مثل راکت تنظیم های جهادی، فیر کد و رفت و این جمله تلک گردنم شد:
» از دیگران شکایت نکن، خودت را تغییر بده !!! «
در اول فکر میکدم چه خوب گپی گفته بخدا؛ راست میگه ولی تا جایی که عقل گوسفندی مه کار میکنه همی جمله هم خودش یک شکایت است ... یعنی گوسفند بچیم تو زیاد بع بع میکنی و از دیگران و کار های ناروایشان شکایت میکنی ... خودت را تغییر بته که چندان گوسفندی نیستی ... باید یک گوسفند خوب شوی. فقط بچری و هر چه که برایت دادن و نوشاندن بخوری و بنوشی و باز پشم هایته که باد کدن خیر است و شکایت هم نکنی ... اگه نی خوب گوسفند نیستی دگه آه ... بــــــــع ...
مه هم ده همو وقت ها اعتراض کدم و شکایت کدم که بسیار خوب ! بچشم ! گل گفتین ! مگر یک کمی شُل گفتین و یک بــــــــع گوسفندی خوب دور به دراز کدم ... گفتم: یک نفر رشوه میخوره، و مه نباید برایش رشوه بتم، آیا شکایت نکنم؟ پس کجایمه تغییر بتم که او آدم خوب شوه؟ اگر شکایت کنم پس مه آدم خراب هستم و حتماً کدام نقص در وجودم است ... پس رشوه خوردن کار خوب و رشوه خور آدم خوب است مه باید خوده تغییر بتم؟ بــــــــــــــــع .
ما گوسفنده هاره خو بانین، یگان تا اس که انسان های بیگناه ره کافر و ملحد و ایطور و اوطور گفته بطور شرعی به قتل میرسانه، و حتی اگر همی مه بیچارۀ که نه ده عقیدیش غرض دارم نه ده خوب و بدش کار دارم ده گیرش بیایم حتمی به بهانۀ ختم و خیرات و ذکات، مره هم خات کشت، کجایمه تغییر بتم که ایی آدم قتل نکنه؟ اگر آدم کشی هایشه افشا میکنم همی ره شکایت میگین؟ باید مه چپ باشم اگر نی مردم میگن که خرابی در وجود توست که ایی آدم قتل میکنه. عجب است! بـــــــــــــــــــــــــــع . یگان بع میکنم که یادتان نره که مه گوسفند شدیم ...
یک نفره ببینین که از پدر و پدر کلانش غیر از یک تسبیح و یک قوطی نسوار زنگ زده و یک پکول دگه چیزی برش میراث نمانده بود، مگر امروز از برکت چور و چپاول و دزدی صاحب چند تا بلند منزل شده که گردن گوسفندی مه خو از شرم بالا نمیشه که ببینم. مگم یگان تا ماستمالی کده میگه که قوماندان صاحب تجارت کده ؟ در سی سال جنگ در وطن از ولایت، ببخشین ولسوالی خود که حالی ولایت شده بیرون نشده بود و مصروف جنگ بود و هیچ اسناد و خط و توته کاغذی ره هم منحیث ثبوت تجارت خود پیش کده نمیتانه، زور ما هم برش نمیرسه که ایی اموال غیر قانونی ره از پیشش بگیریم، خی شکایت که نکنیم چه کنیم؟ کجای خوده تغییر بتیم که این آدم حق مردم را برش پس بته؟ باز هم میگم اگر شکایت کردن به این معنی است که مه آدم خوب نیستم و باید خوده تغییر بتم اشتباه است ... خوده تغییر بتم ، زیر پایش بیفتم ؟ آیا دلش برم خات سوخت ؟ .... بــــــــــــــــــــــع ... یک چیز که گفته میتانم ایست که قوماندان صاحب تجارت خاکه کده بود ... یعنی خاک خوده سر مردم فروخت. بـــــــــع بــــــــع ...
تاجر ما از کشور های همسایه دوای تقلبی میاره، وزارت صحت عامه بعد از گرفتن باج و خراج و جزیه بطور قانونی اجازه فروش ادویه جات تاریخ تیر شده و تقلبی را میته؛ خو اگر مه خبر میشم باید شکایت کنم یا خوده تغییر بتم؟ یا همرنگ آنها شوم؟ مثلی که گفتن: خواهی نشوی رسوا، همرنگ وزارت باش .. اه ببخشین جماعت ... کمی درس ها یادم رفته ... اینه  !!! او مردم به لحاظ خدا دلم کفید، زاریم ترقید کمی هوشیار شوین ... بــــــــــــــــــــــع ...
ملا امام مسجد سر دختر چهارده سالۀ مردم تجاوز میکنه و در حین ارتکاب جرم دستگیر میشه و باید مطابق همو شریعتی که خودش همیشه سر مردم بیچاره تطبیق کده، سنگسار شوه ... خو ایشه بهر صورت مه قاضی شریعت نیستم. مگر همی مه که شکایت نکنم و این شیطان صفتان را افشأ نکنم پس چه کنم؟ کجای خوده تغییر بتم که اینها اصلاح شوند؟ یا به زن ها و دختر های کشورم بگویم که گناه شما است که ده پای خود مسجد میرین؟
آیا ایی به این معنی است که هر کس هر کار میکنه بگذارینش و شکایت نکنین که آنها مقصر نیستند بلکه شما مقصر هستین و باید خوده تغییر بتین ... اینه عدالت .. اینه پیشنهاد ... دو تا بــــع اعتراضی پشت ده پشت با آواز بلند ... بــــع بـــــع ....
یک نفر کتابی ره تألیف میکنه و هزار رقم دروغ را به نام این و آن در آن جابجا میکنه، مقدمۀ اشرا از یک کتاب و شعرش اشرا از کتاب دیگر کاپی کده به نام خود جعل میکنه و داستان اشرا از یک نویسندۀ خارجی ترجمه کده و کمی به سلیقۀ خود و قریۀ خود شکل میته و اختراعات و کشفیات غیر انسانی خوده به زور سر چهار نفر بی عقل تطبیق میکنه که حتی  املا و انشأ اش هم درست نیست و چیزی نو هم نداره. وقتی شکایت میکنم که او بیادر این کتاب به درد نصاب تعلیمی امروز مکاتب ما نمیخوره ... میگن نقص در کتاب نیست خوده تغییر بتی ... او بیادر کجای خوده تغییر بتم؟ ده ایی کتاب نوشته است دو جمع دو مساوی میشه به چهار مرمی هاوان و بسیار چیز های بیهودۀ دگه ... آیندۀ اولاد وطن تباه میشه ... میگن نی باید اولاد وطن خود را تغییر بدهد. اینه دگه مه هم بالاخره تاب نیاوردم و آهسته، آهسته شروع کدم به شکایت نکردن و آرام شدن و فکر کردن و خوده تغییر دادن تا که بالاخره به گوسفندک بی دهان و بی زبان تبدیل شدم. صاحبم که به زبان دیگه گپ میزنه و مه کم کم از گپ هایش فهمیدم، میگفت که بخیر ده همی عید قربان کار مه جور میکنه ..... بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع .......  یک گپ دگام بزنم که ده دنیا اعتبار نیست ... مه خو گوسفند شدم و اینه جزایمه بخیر ده عید قربان میتن، مگم هوش کنین که شما گوسفند نشین که روزگار تان از مه بدتر میشه و شاید همی گپ مه یادتان بیایه که : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع .... بع بع بع بع بع بـــــــــع ....

سلطان محمود غیاثی
جمعه، 2012/08/24

۱۳۹۱/۵/۳۰

تا به کی ؟


تا به کی ؟

تا به کی این خواب غفلت تا به کی ؟
تا به کی تقدیر و قسمت تا به کی ؟
حال که تحقیر میشویم در هر کجا
تا به کی برداشت ذلت تا به کی ؟
تا به کی ای قوم افغان تا به کی ؟
پارچه، پارچه جسم ملت تا به کی ؟
قرنهاست محو خرافات گشته ایم
تا به کی فقدانِ حکمت تا به کی ؟
    سالهاست در بند و زنجیر مانده ایم                
تا به کی این طوق لعنت تا به کی ؟
گاه شلاق و هم گهی تکفیر و پس     
تا به کی این رنج و زحمت تا به کی ؟
جسم و جانم در عذاب است اینچنین
درد و رنجِ بی ز علت تا به کی ؟
بی تفکر می رویم، آب می خریم   
میفروشند آب رحمت تا به کی ؟
   تا به کی از پول رنج ات ، شیخکی ؟               
خفته اندر ناز و نعمت تا به کی ؟
تا به کی در جست و خیزید این چنین
از پی آن پیر و حضرت تا به کی ؟
هر کی می تازد به خاک ما، چرا ؟
میدهندش جاه و حشمت، تا به کی ؟
شیر غران را بپرسید این سؤال 
آن سگ تازی را خدمت تا به کی ؟
میکنی دایم پهن از خون ما
این بساط عیش و عشرت تا به کی ؟
دختر افغان شعارش گشته است !    
دست درازی ها به عُفت تا به کی ؟
تا ببینیم بهتر از خود کشوری
میخوریم بر حالش حسرت تا به کی ؟
مردم بیچارۀ ما در جهان
این چنین مظلوم و بدبخت تا به کی ؟
ما مگر از خود نه فرهنگ داشته ایم ؟
تا پذیریم رسم دهشت، تا به کی ؟
نعره های صلح و استقلال ما
تا کجا بی قدر و قیمت تا به کی ؟
راحتم نگذاشته اند حتی به گور      
روح ما را ترس وحشت تا به کی ؟
سادگی بگذار و هوشیار شو، چرا    
ما نگیریم درس عبرت، تا به کی ؟
مادر میهن به نزدِ بعضی ها 
اینقدر بی قدر و عزت تا به کی ؟
زین سبب ما میخوریم آخر شکست 
گر نمائیم بغض و نفرت، تا به کی ؟
تا به کی « محمود » تماشا میکنی؟ 
خواب کامیابی و نصرت، تا به کی ؟

سلطان محمود غیاثی
 ‏يکشنبه‏، 2012‏/08‏/19