بحر طویل ...
بود یک آدمی عادی که نه اسب داشت و نه گادی و
نه گاو داشت و نه شادی و نه یک تفنگ بادی و ز فقر و بیسوادی که نداشت معلم و هادی،
مگر از روی شیادی، ساخت تنظیم جهادی و گرفت کمک مادی و به دور خود نمود جمع چو خود
غدر وطن را.
رفت
چند ماهی به ایران و ستُد دالر و تومان و بخواند درس فراوان و برفت شهرک مُلتان و گرفت
مرمی و آوان و بیاموخت رۀ آسان، که نمانده دین و ایمان، بیائید ز دل و جان، که منم
شخص قوماندان و به ظاهر خوش و خندان و وطن دوستِ نمایان و چو یک شعلۀ سوزان و به
قد سرو خرامان و به لب آیت قرآن و به باطن خودِ شیطان و فروخت غیرت افغان و ببوسید
پای سیاه چردۀ هر زاغ و زغن را.
شد چون داخل کشور با قبای شیخ و رهبر، گاه
از این در گاه از آن در، گفت دربارۀ محشر، که وطن به دست کافر، شده تار و مار و بی
سر، مگر وقت آن رسیده که کشیم از بوستان این همهء لای و لجن را.
آمدش امر ز پنجاب، به صد آب و به صد تاب که
بسوزان همه این مکتب و کاشانه و هر راه و شفاخانه و برباد بکن باغ گل و آن همهء سرو
و سمن را.
چون بکرد این همهء کار و ز قتل و کُشت و
کشتار، گرفت دالر و کلدار و نمود فخر فراوان و بکشت معلم و دهقان و به صد حیله و
نیرنگ و دو سه شرط و به اردنگ، گرفت دخترک جوان و بلند قامت و قندولک و مقبولک و خوش چهرۀ سیمتن را.
شد چون داخلِ کابل و به آن باغ پُر از گُل،
گشت مشغول چپاول و بسی چور و تطاول و نمود هر چه تناول، و ز پیمانه و تا مُل و
نکرد گاهی تآمل و کفاند پلچک و هم پل و چه بی صبر و تحمل، بنوشید خون این ملت
بیچارۀ آن سوخته چمن را.
بُرد با نعرۀ تکبیر، دو سه شالک کشمیر و
سماوار و دو کفگیر و یکی موتر والگا و دیگر موتر لادا و ز موزیم بت بودا و نماندند
به یکی خانهء آفتابه و هم کهنه لگن را.
حال گوید که چنین و است و چنان است، همه از خواست
زمان است، جهاد فرض کلان است و که این امر ز دین است و که تقدیر تو این است که کشی
رنج و دهی گنج و شوی کشته و دل خسته ولی خواست خدا بود و چنین قسمت ما بود که شویم
مالک چند خانه و کاشانه به ملک خود و بیگانه و گردیم پر از مال، چو مارشال و وزیری
که زد از مرده کفن را.
خوب دیدیم و شنیدیم که به این حالت اکنون که
رسیدیم، جگری خون و به صد حیله و افسون، همان دشمن هوشیار و چو روباه گک مکار و
فریبکار، که با دالر و کلدار، خرید رهبر غدار و گرفت از تن او کار و هم این رهبر
نادانک و بی مسلک و ناخوانده و پس مانده، خواهد بفریبد یکی یکبار دیگر ملت رنج
دیده و جنگ دیده و هم بیخبری چون تو و من را.
تا زده تکیه به آن کرسی کابینه، از آن مرکب
چوبینه شده بیخبر از مرگ و در آن قصر و در آن ارگ، کند تا ز سر طمع به دارایی خود
جمع، هم از مال غریبان و هم از آه یتیمان و مگر، هر کی خواند قصۀ موجود و گرفت
مطلب و مقصود، نگردد پی کمبود، در این صفحۀ محدود، بداند حرف « محمود» و نه تنها
که کند شکوه و افشأی چنین شخص و از آن ظلم و ز بیداد کند پاره یخن را.
سلطان
محمود غیاثی
دوشنبه،
2012/08/06
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر